برای عزیزه ماهی‌ها هنوز تازه‌اند

دخترک کوچه پس‌کوچه‌های سبز و تازه‌ی قریه را با شور و شوق رسیدن به مکتب پیمود. گام‌های کوتاه و راه دور. عزیزه کوهستانی سفر تحصیلی‌اش را چهل و شش سال پیش آغاز کرد. او در مورد دوره‌های ابتدایی و متوسطه که زیر سایه درختان و کنار جویهای مکتب سپری شدند، می‌گوید:« مکتب قریه تنها یک تعمیر داشت. آن هم برای دختران دورهی لیسه اختصاص می‌یافت و ما مجبور بودیم زیر سایه درختان درس بخوانیم. این کار آسان نبود اما تجربه‌ی دوستداشتنی و خوبی شد.»
پس از سپری‌شدن دوره‌ی ابتدایی مکتب به شهر کابل آمد و وارد یکی از مکاتب شهر شد. به گفته‌ی خودش نا آشنایی با محیط شهر و مکتب جدید برایش سخت تمام می‌شد. مجموعه‌ی محیط، مردم، مکتب، معلمان و شاگردان متفاوت، آن سال را تبدیل به سخت‌ترین سال دوران مکتب کرد. سختی‌ها اما ناپایدار اند. عزیزه کوهستانی به زودی با این تغییر کنار آمده و به زندگی در شهر عادت کرد. کم کم صنف دوازده و حس غریب آن از راه رسید و برای خانم کوهستانی که دیگر دختر جوانی شده بود، اعتماد به نفس بی‌سابقه‌ای بخشید. خانم کوهستانی که شوق آن سال‌های دور هنوز در جانش زبانه می‌کشد، بالبخندی مانده از آن سال‌ها بر لب، می‌گوید:« صنف دوازده وقتی در دهلیزهای مکتب قدم می‌زدم حس می‌کردم در حال پرواز استم. حس می‌کردم بزرگ شده‌ام. خیلی بزرگ. چون قرار بود تا یک سال دیگر امتحان کانکور بدهم و بروم دانشگاه.» رفتن به دانشگاه بلندترین و بزرگ‌ترین آرزوی آن سال‌های عمرش بود. آرزویی که پیش از محقق شدن، حسرت شد و در کنج دلش ماند. او در ادامه می‌گوید:« پیش از آن که وارد پروسه شمولیت در امتحان سرتاسری کانکور شوم، به سازمان جوانان پیوستم و اشتراک در کورس‌ها و ورکشاپ‌های این سازمان با سو تفاهمی که برایم ایجاد شده بود، باعث شد درسم را ادامه ندهم.»
یک سال بعد با کوله باری از آرزوهای به دل‌مانده، راهی خانه‌ی بخت شد و کار خانه‌داری این آرزو را در ذهنش کمرنگ و کمرنگ‌تر کرد. در افغانستان رسم و شرایط به گونه‌ای تحمیل شده است که حتا اگر زنی پس از ازدواج اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل از سوی شوهر و خانواده‌ی شوهر را به دست هم بیاورد، حجم سنگین مسوولیت‌ها و مصروفیت‌های روزمره فرصت ادامه تحصیل را از او می‌گیرد. با شروع جنگ‌ها، خانم کوهستانی هم در شرایط جنگی و اوضاع نا امن کشور مثل صدها خانواده‌ی دیگر، با خانواده‌اش به بیرون از افغانستان مهاجر شد و طعم تلخ شرایط مهاجرت را در بیرون از افغانستان‌ چشید.
سال ۱۳۸۱با شکل‌گیری دولت موقت که زمینه‌ی برگشت خانواده‌های زیادی به کشور مساعد شد، او هم با خانواده‌اش به افغانستان برگشت. در اولین فرصت دختران خود را که به دلیل جنگ‌ها از درس عقب مانده بودند، به مکتب فرستاد، آن‌ها را حمایت کرد و باعث شد همه شامل دانشگاه شوند.
چهار سال پیش؛ با آن که بین او و راه تحصیل ۴۱ سال فاصله افتاده بود، آرزوی ادامه‌ی این راه کم کم بیدار شد و دلش برای رفتن به دانشگاه پرکشید. با آن که می‌دانست در این سن و سال رفتن به دانشگاه کار معمول نیست و ممکن با ممانعت‌ها و دلزنی‌های اطرافیان همراه باشد، با آن هم این موضوع را با همسرش در میان گذاشت و پس از موافقت او، با اراده و تصمیم جدیتر سراغ درس رفت و به زودی دوره‌ی لیسانس را در دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی، یکی از دانشگاه‌های خصوصی شهر کابل، آغاز کرد. خانم کوهستانی می‌گوید:« مردم حرف‌های زیادی می‌گفتند. کسی تشویق می‌کرد و کسی مسخره. اما همسر و دخترانم همیشه حمایتم کردند. درس خواندن در این سن و سال خیلی معمول نیست و از این رو برای خیلی‌ها دانشگاه رفتنم موضوع جالبی بود. برای خودم اما فرقی نمی‌کرد. حتا شوق وعلاقه‌ام به درس دو چندان شده بود. هرچند مسوولیت خانه‌داری و کار دفتر و درس دانشگاه، گاهی بر شانهام سنگینی می‌کرد اما شوقم به درس و اراده ام برای موفق شدن بود که نگذاشت نا امید و پشیمان شوم. در کنار آن دخترانم با تقسیم مسوولیت‌های خانه، بار روی شانه‌هایم را سبک می‌کردند.»
در افغانستان زمینه‌ی شروع و ادامه‌ی تحصیل برای دختران همیشه محدود است. آرزوهای زیادی با دختران به خانه‌ی بخت می‌رود و همان جا در کنج صندوقچه‌ها می‌پوسد. اما این روزها زنان بزرگ‌سال زیادی دنبال زنده‌کردن و رسیدن به اهداف و آرزوهای کهنه‌ی شان افتاده‌اند. اگر شما هم آرزوی بزرگی را در خود خوابانده‌اید، بیدارش کنید و دنبالش بیفتید. هیچ‌گاه برای شروع دیر نیست.

ممکن است شما دوست داشته باشید