وقتى دخترم به سن بلوغ رسید

نوشته‌ی مادری از بلجیم

ادا هر روز هنگامی که از مکتب می‌آمد و من در خانه می‌بودم دنبالم به آشپزخانه می‌خزید و مانند آبشار، بدون وقفه حرف می‌زد. از همه‌ی آن چه که در مکتب اتفاق افتاده بود قصه می‌کرد. بغل دستی‌اش چه پوشیده بود، گل موى دختری که مقابلش نشسته بود چه رنگ داشت، در درس کى دست خود را بالا کرد، چه چیزی را در آن روز یاد گرفته و معلم چه گفت.
خلاصه از همه چیز و همه‌کس حرف می‌زد. آن روز هم من با حوصله‌مندى در حالى که کاهو را برای سلاد ریزه می‌کردم به حرف‌هایش گوش می‌دادم گاهگاهى اگر فکرم جای دیگری هم می‌رفت به او طوری وانمود می‌کردم که به حرف‌هایش با دلچسبى تمام گوش می‌دهم چون می‌دانستم چقدر برایش مهم بود تا حرف‌هاى تازه‌اش شنیده شود. می‌دانستم چون مادرم به حرف‌های من گوش نداده بود و من نمی‌خواستم مثل مادرم باشم.
نمی‌خواستم به حرف‌هاى نه چندان مهم دخترم علاقه نشان ندهم تا روزی برسد که حرف‌هاى مهم خود را هم برایم قصه نکند.
در همین فکرها غرق بودم که دخترم یکبارگی پرسید: «مادر می‌فهمى چى؟ معلم ما امروز گفت که دخترها حالا برعکس ده بیست سال قبل زودتر مریض ماهوار می‌شوند. راست میگه؟»
برای لحظه‌ای حیران ماندم. نمی‌دانستم چه واکنشی از خود نشان بدهم. آیا دخترم مریض ماهوار شده و من از دنیا بی خبرم و در آن روزهایی که از همه بیشتر به درک، مهربانی و کمک مادر ضرورت داشت من در کنارش نبودم؟ ادا تازه ۹ ساله شده بود و صنف چهار مکتب بود. چندی می‌شد که سینه‌هایش کمی برجسته شده و از زیر پیراهن معلوم می‌شدند.
یادم آمد وقتى صنف پنج و شش مکتب بودم و خودم تازه سینه کشیده بودم همیشه صنفى‌ها در ساعت‌های تفریح کله به کله دور هم جمع شده و با هم در این باره صحبت می‌کردیم که کى در صنف سینه کشیده و سینه‌ی کى به چه‌ اندازه بزرگ است. بعد ها که به صنف‌هاى بالاتر رفته بودیم پنهانی درباره مریضی ماهوار با هم حرف می‌زدیم، در باره‌ی پرده بکارت یا همان دخترى، در باره‌ی شب اول عروسی و دردهای آن، درباره این که کلان‌ها می‌گویند که در شب اول عروسی چه باید کرد و چه نکرد تا شوهرت ترا بد اخلاق و چشم پاره فکر نکند. خلاصه هرکه از هر چه و از هر جا که چیزی شنیده بود راست و دورغ پس پس کرده به یکدیگر قصه می‌کردیم. پس پس می‌کردیم تا صنفی‌هایی که دورتر از ما حلقه زده بودند نشنوند در باره‌ی چه چیزی حرف می‌زنیم و ما را بداخلاق فکر نکنند. بی‌خبر از آن که صنفىهاى دیگر ما در حلقه‌های خود نیز در مورد همین چیزها صحبت می‌کردند.
این معمول است که افکار دختران هنگام بلوغ، وقتى که هر روز تغییراتی را در بدن و احساسات خود متوجه می‌شوند و نمی‌دانند چرا این همه تغییرات رخ داده است، سراسیمه می‌شوند، دلهره و هراس دارند، تشویش می‌کنند، کنجکاو می‌شوند و می‌خواهند علت این تغییرات را بدانند و بفهمند که آیا این تغییرات عادى است؟ اثر خوب دارند یا بد؟ برای شان سوال پیدا می‌شود که چرا در قسمت‌های خاص بدنم مو سر می‌زند؟ چرا نوک سینه‌هایم می‌پندد؟ آیا تنها سینه‌هاى من با لمس کردن و یا تماس‌گرفتن به چیزى درد می‌کند؟ آیا این یک مریضى است؟ اگر مریضی است چه نوع مریضی است و…
همه‌ی ما دخترها این سوال‌ها را داشتیم و این پرسش‌های بی جواب یکجا با ترس و دلهره روح و روانما را آزار میداد.

روزها رنج می‌بردیم و شب‌ها بیدارخوابی می‌کشیدیم، گوشه‌گیر می‌شدیم و کوشش می‌کردیم با کسی روبه‌رو نشویم تا آن‌ها متوجه این تغییرات در بدن ما نشوند. از یک سو این همه تغییرات ما را سراسیمه می‌ساخت و از سوی دیگر چون از طرف فامیل اجازه نداشتیم چیزى درباره‌ی بدن خود ما بدانیم، ذهن ما پر بود از سوال‌های بی‌جواب.
دوره‌ی بلوغ اگرچه یک بخش عادی زندگی هر دختر است اما رسم نیست در مورد آن آزادانه حرف زده شود.
به یاد دارم وقتى ۱۴ سال داشتم و بار اول مریض ماهوار شده بودم هیچ انتظارش را نداشتم. مکتب ما یونفورم نداشت و من همان روز لباس روشن پوشیده بودم، دامن زردم با لکه‌هاى کوچک سرخ‌رنگ در قسمت باسنم آلوده شده بود. دختران صنف طرفم می‌دیدند، با خود پس پس می‌کردند و می‌خندیدند اما هیچ‌کس جرات نداشت بیاید برایم بگوید که چه اتفاقی افتاده است و چه باید کرد. بلاخره یکی از دختران آمد و مرا متوجه لکه‌ها ساخت. از شرم می‌خواستم زمین چاک شود و من در آن فرو بروم. درحالی‌ که چند وقت پیش از مریض شدن اتفاق‌هایی در وجود می‌افتد که فرد را متوجه و آماده‌ی پریود می‌کند. مثل همان مایع گلابی‌رنگ خیره که در ماه‌های پیش از قاعدگی از واژن ترشح می‌شود؛ اما در آن وقت چیزی نمی‌دانستم چون مادرم برایم گوش‌زد نکرده بود که سن و سال مریض شدنم نزدیک است و باید آماده باشم چون به همین‌ زودی‌ها شاید مریض ماهوار شوم. در عالم نافهمی همانقدر که فکرم کار می‌داد بند بکس بزرگ مکتبم را یک بغله به شانه‌ام انداختم، خود بکس را عقب بردم تا به کمک آن لکه‌های پشتم را پنهان کرده باشم و با هزار ترس و لرز و شرم به اداره مکتب رفتم تا رخصت بگیرم و خانه بروم. نگاهم را به زمین دوخته بودم گویى جرمی ازم سرزده بود. در اداره مکتب چند معلم زن نشسته بود و جای آن که مرا دلدارى بدهند یا برایم بفهمانند که حرف چیست، با نگاه هاى مملو از سرزنش و تمسخر به من می‌دیدند. مدیر مکتب که زن مهربانی بود برایم گفت:« خیره هیچ گپ نیست. نترس! هر دختر این روز را در پیش دارد. برو خانه به مادر یا خواهرت بگو تا برایت بگویند که چه‌کار باید بکنی.»
در دلم گفتم می‌شرمم به مادرم بگویم. کاش خودت به همه دختران مکتب از قبل همین حرف‌ها را می‌زدى کاش از قبل مضمونى داشتیم پیرامون موضوعات جنسی که حداقل دیگر تنها تنها بین خود در این باره پس پس نمی‌کردیم و همه چه را درست می‌دانستیم.
خانه آمدم دامنم را بردم بشورم اما چون نمی‌دانستم که لکه‌ی خون را باید تازه و عاجل، با آب سرد شست در غیر آن پاک نمی‌شود، لکه‌ها پاک نشدند. نمی‌دانستم چه‌کار کنم. از شرم نتوانستم از مادرم هم چیزی بپرسم. این احساس شرم میان مادر و دختر، سد بزرگى برایم شده بود. یادم می‌آید وقتى که ۴-۵ سالم بود مادرم را دیده بودم که تکه‌‌ای را که لکه‌های خون داشتند، با خود از دستشویی آورده و شست. یکبار از مادرم پرسیدم:« مادر چرا جانت خون شده؟» گفت:« افگار شدیم» و از همان روز به بعد دیگر پیش روی من آن تکه‌های خونین را نشست. شاید متوجه شد که دیگر کلان‌تر شده‌ام و ازشنیدن سوال‌های بعدى‌ام می‌ترسید یا شاید هم از جواب دادن به آن.
دامن لکه پر خود را پاره کردم و به تقلید از مادرم در نیکرم گذاشتم. با دلهره در حالى که کوشش می‌کردم در خانه کسى خبر نشود، منتظر روزهای بعدی مریضی ماهوارم شدم. در حالی که شرم از طبیعت خود احمقانه است. درد مریضی‌های بعدی‌ام آن قدر زیاد بود که به سرحد مرگ می‌رسیدم، به تنهایی درد می‌کشیدم و عذاب می‌دیدم، زیرلحاف بزرگی می‌خزیدم و به خود می‌پیچیدم اما صدایم بلند نمی‌شد. بسیار درد می‌کشیدم اما جرات نمی‌کردم به مادر یا خواهرم چیزی بگویم. مادرم هم اگر گاهی متوجه می‌شد، تیر خود را می‌آورد، او هم خجالت می‌کشید در این باره از من چیزی بپرسد. صرف گاه گاهی یک گیلاس چاوه‌ی گرم برایم می‌آورد و بی آن که در باره‌ی درد و مریضی‌ام چیزی بپرسد، می‌گفت:« این را بخور.» من که فکر می‌کردم مادرم نمی‌فهمد چه دردی دارم، چاوه‌اش را نمی‌خوردم و عوض آن آب سرد و آیس‌کریم می‌خوردم. روزی از یکی از هم‌صنف هایم شنیده بودم که استراحت کردن و خوردن چیزهای سرد در مریضی خوب است. در حالی که که برعکس، در آن حالت حرکت‌کردن و مصروف‌ساختن فکر بهتر از درازکشیدن است و جای چیزهای سرد هم مشکوله‌ی گرم و چای گرم گیاهی بهترین راه درمان دردهای قاعدگی.
هنگام مریضی به طور معمول چهار پنچ روز خون‌ریزی داشتم اما می‌ترسیدم خودم را بشورم، چون هم‌صنف‌هایم گفته بودند که حمام‌کردن هنگام مریضی خوب نیست و به کمر ضرر دارد. زمستان‌ها به هر صورت؛ اما در تابستان‌های گرم خیلی به زحمت می‌بودم. از نزدیک شدن زیاد با خواهرخوانده‌ها، هم‌صنف‌ها، فامیل و خلاصه همه می‌ترسیدم. می‌شرمیدم که بوی و تعفن را آن‌ها احساس نکنند. در حالی که اکنون می‌دانم در هنگام مریضی حمام گرفتن گرم و طولانی درست نیست اما شاور گرفتن کوتاه حتمی است و هیچ ضرری ندارد.
می‌ترسیدم دوای ضد درد بگیرم چون برایم گفته بودند که اگر در مریضی دوا بگیری در آینده خانه‌ات اولاد نمی‌شود. حال آن که دوای مسکن بالای اولاد دار شدن یا نشدن هیچ تاثیری ندارد.
من تمام دوران بلوغ خود را با دلهره، ترس و تشویش گذرانده بودم هر روز یک تغییر جدید، تا وقتى که به سن و سالی رسیدم که از تجربه خود چیزهایی فهمیدم. فهمیدم که عادت ماهوار اتفاقی عادى است و هر ماه رخ می‌دهد. سینه‌های همه دختران به گونه‌ی معمول، تا که رشد شان تکمیل شود، یکی کوچک‌تر از دیگری می‌باشد.
مو‌هاى تازه سرزده را باید همیشه پاک کرد و برداشت. هنگام مریضى باید شاور گرفت و در صورت ضرورت، روزی چند بار واژن خود را شست. بعد از مریضى باید غسل کرد و همین طور خیلی از موارد دیگر را نیز فهمیدم.
من هر چه که در باره‌ی جنسیت و مسایل جنسى می‌فهمیدم، از لابه لای قصه‌ها و حرف‌های صنفى‌ها و خواهرخوانده‌هایم بودم.
وقتى که ازدواج کردم و مادر شدم، همه چیز را می‌دانستم اما آن وقت دیگر دیر شده بود. دیر به این معنا که دیگر تشویش خرد و بزرگ‌بودن سینه‌هایم را نمی‌کردم. دیگر از یاد کردن اولین دوره‌ی عادت ماهوارم نمی‌شرمیدم. دیگر فهمیده بودم که عادی‌ترین اتفاق دنیا مریض شدن یک دختر بالغ است. دیگر هنگام مریضی درد نداشتم و اگر گاهی هم دردم می‌گرفت، می‌دانستم که چه‌کار کنم. دیگر از شب اول عروسى هراس بیش اندازه و ناحق نداشتم.
من هنگام بلوغ اجازه نداشتم در بار‌ه‌ی جسم و بدن خود چیزی بدانم، از این بابت سال‌ها رنج بردم؛ اما دخترم نباید آن چه را من تجربه کرده بودم تجربه کند. دخترم نباید خود را در آن لحظاتی که به شنونده‌ای، دوستی، مشوره دهنده‌ای و دلجویی ضرورت دارد، تنها احساس کند. نمی‌خواستم دخترم در خود فرو برود و گوشه‌گیر شود و دیگر با من در باره‌ی مسایل مهم و شخصی خود حرف نزند. نمی‌خواستم بین من و دخترم فاصله‌ای پر شده از شرم بی‌جا وجود داشته باشد. اگر چه دخترم این جا در مکتب مضمونی پیرامون مسایل جنسی دارد و برای شان در مکتب همه چیز را می‌فهمانند اما با آن هم می‌خواهم خودم هم در دوره‌ی بلوغش شامل باشم. به عنوان مادر برایش مشوره بدهم، به درد دلش گوش کنم و در تکوین شخصیت و آگاهی‌هایش سهم داشته باشم.
کاهو و کارد را در چلوصاف گذاشته، دور خوردم و کوشش کردم تا حد ممکن عادى حرف بزنم آن طور که گویی در باره‌ی موضوع معمولی حرف می‌زنم؛ برایش گفتم:« ها جان مادر، درست گفته است. مه در افغانستان چهارده ساله بودم که مریض ماهوار شدم اما دختر خاله‌ات اینه در اینجا نو در ده سالگی مریض شده است.» ادا با کنجکاوی پرسید:«یعنی مه هم در ده سالگی مریض میشم؟» گفتم:« شاید! شاید هم نی.» دستش را گرفتم و گفتم:« مهم نیست چی وقت مریض میشی، مهم این است که بدانی که مه همیشه در پهلویت هستم و هر سوالی که داشتی می‌توانی آزادانه برایم بگویی. نه شرم باید بکنی و نه ترس داشته باشی. درست است؟» ادا سر خود را تکان داد و گفت:« خو» و دوباره مصروف بازی با نمکدانی شد.
فردای آن روز بعد از این که همه چیزهایی را که ادا نظر به سن و سالش باید درباره‌ی مسایل جنسی خود می‌دانست، برایش تشریح دادم، بسته کوچک کوتکسی را هم به او دادم تا در بکس مکتب خود بماند و همین که مریض شد یا کدام تغییری در خود احساس کرد در هر جا که بود به من احوال بدهد.

یادداشت: نام‌های این خاطره مستعار اند.